![]() |
دوباره نوشت
شادی از تقویمم بی تو رفت و بر نگشت ... دلم گرفته و کم حوصله ام. گمان نکنم حالا حالا ها حرفی داشته باشم . شاید هم نه. نمی دانم! فقط دعا کنید برای اعلام نتایج هر چیزی.که انگار همه ی زندگی آدم است. اصلا همه چیز به همین اعلام نتایج خلاصه می شود. دوباره نوشته هایم فعلن رفته اند برای استراحت. شاید هم تا فردا صبح خستگی از تن شان بیرون برود و دوباره برگردند و روز از نو ... نه ! نه تو رو خدا ! چقدر از روز از نو و روزی از نو بدم می آید. از آن هایی نیستم که ادا در بیاورند. واقعا می گویم که این انرژی میخواهد و من ... امیدوارم روز های خوب بیایند و دوباره نوشته ها بشوند روز نوشت .
۱. حرفی نمانده است که حرفی نمیزنم ...
۲. ...:
خبر از بغض در گلو بدهم
خبر از عشق و آرزو بدهم
دور دنیا نگرد دلتنگم
خبر از آب در سبو بدهم
حرف های نگفته ام کم نیست
فرصتی هم به گفت و گو بدهم
اشک ها را شماره بردارم
همه را جای آبرو بدهم
با تو سیبِ گناه را بخورم
بغض را در خودم فرو بدهم
بین این شانههای بیگریه
به پریشانی تو مو بدهم
هی بغل کن مرا که در قحطی
مثل پیراهن تو بو بدهم
چشم های همیشه خیسم را
زیر چتر تو شستشو بدهم
نرم نرمک عبور کن از من
تا خودم را به درد خو بدهم
ناهید هاشمی. رودبار
۱. این صبحهای پنجشنبه و جمعه که پای کامپیوتر چرت میزنم و به زور دارم چشمهام را به نور عادت میدهم را گاهی میشود دوست داشت. ببین کارم به دوست داشتن چه چیزهایی رسیده ...
۲. آبانماه هم مبارک
۳. من معمولاً تصورم از جشنوارههای دانشآموزی چیزی بهتر از این جشنواره ای بود که شهریورماه دیدم. اتاقهای داوری مانند میدانهای جنگ بود . هوای خشک اصفهان سرفه داشت و گرفتگی صدا و تنگی نفس و اینجور چیزها. بی خوابی و فشردگی برنامهها و ... با این همه در مسیر برگشت داشت خوش میگذشت با محدثه آذرمند و عاطفه محمدی و حدیث میرفیضی و گاهی صدای لیلا ریاضی که جایش خالی بود.
۴. چیزهای متفاوتتر بیشتر به دل مینشینند؛ مثل شنیدن یک شعرسپید از یک شاعر غزلسرا . هرچند خیلی وقت پیش به روز شده است.
۵. این دیدارها حس خوبی به آدم میدهند. دیدار دوستان شاعر هم ولایتی که به خاطر سختی آمد و شد به انجمن، کم دست می دهد در آن جشنواره بنیاد و سفری که احتمالاً به سنندج در پیش داشتم که هنوز مکانش قطعی نیست و ماند برای اردیبهشت ماه
۶. نمیدانم از چه بگویم وقتی گفتنیها کم نیست. این هم از این:
برنمی دارم از خمارِ تو سر ، تو اگر نیستی اگر هستی
سعدی انگار از تو میگوید گاهگاهی که در سفر هستی
مادرم توی پارک گم شده است ترس از دورترشدن دارم
دست من را بگیر گم نشوم تو در این قصه یک پدر هستی
وسطِ یک مثلثِ عشقی وسطِ برمودای تنهایی
پارهخطهای خستهای هستم تو ولی آن طرف، وَتَر هستی
بغضهایی که در دلِ ابرست، ابرهای سترونِ خسته
شعرهای نگفتهای دارم روزهایی که بیشتر هستی
آخرش تلخ میشود مثلِ غصههایی که در پسِ شادی ست
هرچه من دست میزنم به زمین، آخرش تو کلاغ پر هستی
ناهید هاشمی. رودبار
۱. چقدر این روزها کار ریخته روی سرم. باید کلی به تو فکر کنم، کلی از سر دلتنگی گریه کنم، کلی به اینکه دوستت دارم فکر کنم، کلی توی دلم به اینکه تو را دیدهام افتخار کنم و کلی کار دیگر. برای خودش پروژهی عظیمی شده است همین عبارت دو حرفی!
۲. هرچند باران را دوست دارم ولی این بارانهای اخیر را نمیتوانم نگاه کنم و تاب بیاورم ... این بارانها برای من حکم گریه ی آسمان را دارد. حال آسمان شهر من خوب نیست ...
۳. آی ... ای دریغ و حسرت همیشگی!
۴. خیلی چیز ها مطابق میل نیست. همین که کمتر باشد این جناب شعر. بگذریم ... :
کفشهایت همیشه گم میشد مثل این مردهای با احساس
توی خوابم همیشه میرفتی چشم من را بشور با وسواس
مثل یک شعر میزنی بیرون هر شب از لای فکر خطخطیام
با ردیفی که نظم میخواهد فکر این نثرهای لعنتیام
این مثلث مرا نمیخواهد پای این عشقهای هندسیات
دسته گلها به آب داده شدند زیر پاهای خستهی مسیات
خسته از راه آمدن هستم مثل خونی که در تنی بیمار
آه! دوری برای من مرگ است فقر آهن برای یک معمار
شاه ماهی! بگیر تورم را فرصتی نیست رد شو از این رود
حس سهراب بودنم گل کرد زیر این آبهای گل ... آلود
ناهید هاشمی . رودبار