تبليغاتX
ناهیدالسادات هاشمی

 چند روزی ست به این فکر می کنم که دیگر وقتش گذشته. اما خب بعدش کم کم به این نتیجه رسیدم که وب ادبی حتما نباید با شعر و یا داستان به روز شود. گاهی که حسابی از خودم ناراحت بودم و به همه چیز و حتی وبلاگم هم گیر الکی می دادم، خودم را با اینکه تازه کار هستم و حتما همه می دادند دلخوش می کردم. نمی دانم همه می فهمند و یا نه. اما یک چیزی ست ته دلم که می گوید هیچ کس نمی فهمد.نه اینکه منظورم به « نفهم » باشد. منظورم به آن حس تنهایی ست که هیچ کس آدم را نمی فهمد و آدم هی حس می کند که باید یه کاری بکند. اما خب وقتی حتی وبلاگ آدم هم برای آدم یک شرط بگذارد که حتما وقتی شعری داشتی باید به سراغ من بیایی، دیگر آدم دوست ندارد شعر بگوید. حداقلش هر چند وقت یک بار به روزمیکنم تا او هم به اندازه ی من احساس تنهایی نکند.

این اواخر که به دبیرستان رفته ام نمی دانم چرا فکر می کنم باید حرف بزنم . یک روز آنقدر حرف زدم که در نهمین سال اولین منفی را گرفتم. نه اینکه برگردم با پشت سری ها حرف بزنم. جواب معلم ها را می دادم و می گذاشتم  پای شرکت در بحث کلاس. اما نمی دانم چرا اینقدر این منفی به دلم چسبید و احساس مفید بودن کردم. شاید یکی از دلایلش هم این بود که این معلم از آن خشک مقدس های درجه یک بود. بچه های تخت اولی می گفتند بیست داده. می گفتند صفرش را دیده اند. بعد طی یک عملیات متوجه شدیم آن صفر، دایره ای بوده دور منفی ــ که حواست باشد، یارو حواسش نبود دارد توی چه گربه ای زندگی می کند ... ــ

این روز ها فوق العاده از دست کار های خودم خسته شدم. نمی دانم اطرافیانم چه می کشند از دست من. نمی دانم اصلا چرا این کار ها را می کنم. دوس دارم شیطنت کنم و کسی به دل نگیرد. حکایت این دبیر ریاضی مان ست که هر کاری می کنم به دل نمی گیرد. یکشنبه ها صبح، به عبارتی کله ی سحر، ساعت هفت و ربع، قبل از شروع کلاس مدرسه، کلاس جبرانی ریاضی داریم. خب من هم هر چقدر به ریاضی علاقه داشته باشم، هر چقدر هم عاشقش باشم ـ حالا گیریم نه به اندازه ی ادبیات ـ حاضر نیستم این وقت صبح توی کلاس باشم ...

چند روز پیش کتاب پرسمان ریاضی یک گرفتم. از خیلی وقت پیش ها دوس داشتم از این کتاب ها داشته باشم. کلا کتاب ها بوی خوبی می دهند. این کتاب های دبیرستانی سخت بوی کتاب می دهند...

گویا این دوست ما به کاشان رفته بود. چقدر هم این خانه ی عامری ها را دوست دارد و با آب و تاب تعریف ش را می کند. آدم دوست دارد هر جور که شده شعر بگوید و در جشنواره شرکت کند و هی قبول شود شعرش و هی به این خانه ی عامری ها برود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 8:24 بعد از ظهر  توسط ناهید هاشمی  | 

در قنوتم  برای خودم

در رکوع ام برای خودم

و در سجده ام برای خودم

تو را فقط برای خودم می خواهم!

خسیس شده ام

اما تو را به خودت!

تودیگر خسیس نباش!

تو دیگر برای خودم...

تو دیگر برای خودم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 9:38 بعد از ظهر  توسط ناهید هاشمی  | 

 

آهاااااای کبری!

تصمیمت را عوض نمی کنی؟!

دیگر از شجاعت پتروس خبری نیست

آب همه جا را برد و

آب از آب تکان نخورد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 4:45 بعد از ظهر  توسط ناهید هاشمی  |