تبليغاتX
ناهیدالسادات هاشمی

۱- نمی دانم دقیقا از چه حرف بزنم...

۲- هوای اینجا کاملا پاییزی ست. اما نمی دانم چرا زمین اصلا به زمین فصل پاییز نمی ماند. منظورم به این هست که اصلا از این برگ های زرد و قرمز آویزان از درخت و افتاده روی زمین، که آدم دوس دارد کله ی سحر رویش قدم بزند و صدایش را گوش بدهد و تازه با یک قوطی که روی زمین افتاده هم بازی کند و مدرسه نرود و تازه آنقدر سروصدا راه بی اندازد که همه بیدار شوند، ندارد. نمی دانم شاید دارد و این عمو رفتگر ها جارو میزنند. از کودکی رنگ لباس رفتگر ها را دوس داشتم. اینکه لباس کار کسی نارنجی باشد خیلی برایم عجیب بود و گاهی حتی هست. شاید درخت نداریم و من فکر می کنم که برگ زرد و قرمز  که از آن صدا ها می دهند نداریم. نه ولی ما که درخت داریم. کنار آن بلوار کلی درخت هست. ولی اصلا برگ نیست. شاید هم چون کلی از درخت ها، درخت زیتون هستند برگ نداریم. به هر حال چقدر حیف که پاییزمان نصفه و نیمه ست. کلا من الآن دارم به آن هایی که پاییز کامل دارند حسودی می کنم ...

۳- امروز را برای اولین بار یادم ماند چندم ماه است. نمی دانم چه حکمتی دارد که اصلا هیچ وقت هیچ تاریخی یادم نمی ماند. همیشه یا درون « رابی » ذخیره کرده ام که فلان روز یک زنگی، ویبره ای، چیزی بزند و خبرم کند و یا که کلا آن روز یادم می رود و کلی دردسر به وجود می آید. اما این ۲۴ آبان همیشه یادم می ماند ...بیست و نه سالگی جناب دوست ... مبارک.

۴- چقدر دلم برای عید نوروز تنگ شده. یادم نیست همین سال هشتاد و هشت بود یا سال قبل تر که کلاه قرمزی عزیز آمده بود. با آن دماغ سربالا و زیبایش!« پسر عمه زا » ی عزیز بی ادب هم که با آن حرف زدنش اعصاب آدم را خرد می کند و با این حال همیشه این ها را دوست دارم. من دلم بهار میخواهد ...

۵-  من همیشه اولین سری بیماری ها را می گرفتم اما اینبار نمی دانم چرا یک گلو درد کوچک هم ندارم که ... وای واقعا آدم حرصش می گیرد. وقتی دوست داری مریض شوی یک ویروس کوچولو هم وارد بدنت نمی شود ولی تا دوس داری مثلا برف بازی کنی سریع سرما خوردگی و این چیز ها می آید سراغت و حالت را می گیرد. همان اواخر ماه رمضان شدید مریض شدم که کرم گوشم شده بود :« دیگر نمی کنند پزشکان افاقه ام...». ولی حالا که دوس دارم مریض شوم، یک گلو درد کوچک هم ندارم که...

۶- خودم دوستش دارم. شاید دوست داشته باشی و شاید نه و شاید حالت به هم بخورد و شاید هر چیز دیگری. خودم دوستش دارم.

یک نگاه از تو سرسری حتی من دلم توی تنگ می گیرد
مثل ماهی کلیشه ای هستم عاشقی که همیشه میمیرد

توی چشم غریبه می خندی کاشکی آن غریبه من باشد
کاش آن لحظه های تاریخی تا همیشه نصیب من باشد

های لطفا جناب خوشبختی در به در توی این خیابانی
گریه کردم شبیه لبخندت توی این روز های آبانی

یک نفر توی این غزل مانده حسرتش توی دفترم مانده
توی این روز های پاییزی چشم های تو در سرم مانده
 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط ناهید هاشمی  | 

 چند روزی ست به این فکر می کنم که دیگر وقتش گذشته. اما خب بعدش کم کم به این نتیجه رسیدم که وب ادبی حتما نباید با شعر و یا داستان به روز شود. گاهی که حسابی از خودم ناراحت بودم و به همه چیز و حتی وبلاگم هم گیر الکی می دادم، خودم را با اینکه تازه کار هستم و حتما همه می دادند دلخوش می کردم. نمی دانم همه می فهمند و یا نه. اما یک چیزی ست ته دلم که می گوید هیچ کس نمی فهمد.نه اینکه منظورم به « نفهم » باشد. منظورم به آن حس تنهایی ست که هیچ کس آدم را نمی فهمد و آدم هی حس می کند که باید یه کاری بکند. اما خب وقتی حتی وبلاگ آدم هم برای آدم یک شرط بگذارد که حتما وقتی شعری داشتی باید به سراغ من بیایی، دیگر آدم دوست ندارد شعر بگوید. حداقلش هر چند وقت یک بار به روزمیکنم تا او هم به اندازه ی من احساس تنهایی نکند.

این اواخر که به دبیرستان رفته ام نمی دانم چرا فکر می کنم باید حرف بزنم . یک روز آنقدر حرف زدم که در نهمین سال اولین منفی را گرفتم. نه اینکه برگردم با پشت سری ها حرف بزنم. جواب معلم ها را می دادم و می گذاشتم  پای شرکت در بحث کلاس. اما نمی دانم چرا اینقدر این منفی به دلم چسبید و احساس مفید بودن کردم. شاید یکی از دلایلش هم این بود که این معلم از آن خشک مقدس های درجه یک بود. بچه های تخت اولی می گفتند بیست داده. می گفتند صفرش را دیده اند. بعد طی یک عملیات متوجه شدیم آن صفر، دایره ای بوده دور منفی ــ که حواست باشد، یارو حواسش نبود دارد توی چه گربه ای زندگی می کند ... ــ

این روز ها فوق العاده از دست کار های خودم خسته شدم. نمی دانم اطرافیانم چه می کشند از دست من. نمی دانم اصلا چرا این کار ها را می کنم. دوس دارم شیطنت کنم و کسی به دل نگیرد. حکایت این دبیر ریاضی مان ست که هر کاری می کنم به دل نمی گیرد. یکشنبه ها صبح، به عبارتی کله ی سحر، ساعت هفت و ربع، قبل از شروع کلاس مدرسه، کلاس جبرانی ریاضی داریم. خب من هم هر چقدر به ریاضی علاقه داشته باشم، هر چقدر هم عاشقش باشم ـ حالا گیریم نه به اندازه ی ادبیات ـ حاضر نیستم این وقت صبح توی کلاس باشم ...

چند روز پیش کتاب پرسمان ریاضی یک گرفتم. از خیلی وقت پیش ها دوس داشتم از این کتاب ها داشته باشم. کلا کتاب ها بوی خوبی می دهند. این کتاب های دبیرستانی سخت بوی کتاب می دهند...

گویا این دوست ما به کاشان رفته بود. چقدر هم این خانه ی عامری ها را دوست دارد و با آب و تاب تعریف ش را می کند. آدم دوست دارد هر جور که شده شعر بگوید و در جشنواره شرکت کند و هی قبول شود شعرش و هی به این خانه ی عامری ها برود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 8:24 بعد از ظهر  توسط ناهید هاشمی  | 

در قنوتم  برای خودم
در رکوع ام برای خودم
و در سجده ام برای خودم
تو را فقط برای خودم می خواهم
خسیس شده ام
اما تو را به خودت
تودیگر خسیس نباش
تو دیگر برای خودم ...
تو دیگر برای خودم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 9:38 بعد از ظهر  توسط ناهید هاشمی  |